اسامه بن زید - فریاد علی(ع)
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

فریاد علی(ع)

صدای تو پس از ۱۴۰۰ سال هنوز می آید
سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388

اسامه بن زید

«اسامه» و «زید» در تاریخ اسلام دو نام شناخته شده و دو چهره آشنا هستند، زندگى این پسر و پدر، از تاریخ اسلام و زندگانى پیامبر(ص) جدا شدنى نیست زیرا هر کدام سرچشمه حوادث بزرگى است که در تاریخ اسلام از اهمیت ویژه‏اى بر خوردارست.

زید در یکى از قبایل عرب بنام «کلب» چشم به دنیا گشود، او مثل هر کودک دیگرى در آغوش پدر و مادر، به روى زندگى لبخند مى‏زد و مى‏رفت که در آینده یک «تن» به شمار مردان قبیله بیفزاید بى آنکه - مثل هر فرد دیگر در آن زمان - سرچشمه موجى، جهشى یا نگرشى به سوى نور و روشنائى باشد، ولى تند باد حوادث مسیر زندگى او را دگر گون گرد و پس از فراز و نشیبهائى تلخ، زندگى او و فرزندش را با زندگانى پیامبر اسلام(ص) پیوند داد! خوبست در اینجا قدرى درنگ کنیم و گام به گام همراه این خاندان در مسیر حوادث پیش برویم و بازندگانى اسامه آشنا شویم:


گمشده عزیز:

آن روز، «حارثه» (پدر زید) مرکب سوارى و باروبنه همسرش «سعدى»(2) را که مى‏خواست به دیدار خویشان خود در قبیله «بنى معن» برود، آماده کرد ولى هنگامى که قافله خواست حرکت کند، حارثه هر چه میخواست با همسر خود که فرزند خرد سالشان «زید» را همراه مى‏برد، خدا حافظى کرده آنها را به قافله بسپارد و بر گردد،

کشش مرموز و شگفت انگیزى او را به سوى همسر و فرزندش مى‏کشید و بى اختیار مى‏خواست همراه آنان روانه شود!

به هر ترتیب بود قافله حرکت کرد و وقت آن رسید که حارثه با همسر فرزندش و داع کند.

حارثه با گریه و اندوه با آنان و داع کرد، ولى مدتى همانجا ایستاد و قافله را با نگاههاى اندوهبار خود بدرفه کرد، در این هنگام قبلش فروریخت و چنان احساسى به او دست داد که گوئى اونیز با قافله در حرکت بود!

«سعدى» مدتى در میان قبیله خود به سر برد، روزى یکى از قبایل، بر اثر خصومت قبلى، به قبیله «بنى معن» حمله کرد و آنان را شکست داده عده‏اى از زنان و کودکان آنان را به اسارت برد که از جمله انان «زید بن حارثه بود که تقریبا به سن بلوغ رسیده بود:

سعدى نزد همسرش «تنها» مراجعت کرد، حارثه به محض اطلاع از این جریان بیهوش، نقش زمین شد///

حارثه عصائى برداشت و جستجو را آغاز کرد، او همه جا را زیر پاگذاشت، بیابانها را گشت، به قبایل مختلف سر کشید، سراغ فرزند دلبند خود را از هر رهگذرى گرفت ولى کمترین اثرى از اوبه دست نیاورد.

او هنگام جستجو در بیابانها، با حزن و اندوه براى شتر خود «حدى» مى‏خواند و اشعارى را که در فقدان فرزندش سروده بود، زمزمه مى‏کرد.

در آن زمان، موضوع «بردگى» به عنوان یک پدیده اجتماعى پذیرفته شده بود. بردگى اختصاص به جزیره العرب نداشت، بلکه در همه جاى دنیا قدیم مثل «روم» و «آتن» - حتى در درخشانترین ادوار آزادى و ترقى آتن - رواج داشت طبعاً این پدیده در جزیره العرب نیز معمول شده بود.

قبیله‏اى که به «بنى معن» حمله کرده بود، پس از شکست دادن قبیله مزبور، اسیران را همراه خود برد و در بازار فسلى «عکاظ» که در آن هنگام دایر بود، به فروش رسانید.

در این معامله «زید» به دست «حکیم بن حزام» رسید، او نیز زید را به عمه خود «خدیجه» بخشید.

خدیجه همسر «محمد بن عبدالله(ص)» بود ولى محمد(ص) هنوز به نبوت مبعوث نشده بود لیکن تمام صفاتى را که شایسته یک پیامبر است، دارا بود.

خدیجه غلام خود (زید) را به همسرش «محمد(ص)» بخشید، او نیز بلافاصله وى را در راه خدا آزاد کرد وسپس مورد تفقد و ملاطفت قرار داده در خانه خود نگه داشت.

مهربانترین پدرها:

یک سال در موسم حج عده‏اى از افراد قبیله «حارثه»، «زید» را در مکه دیدند و او را شناخته و داستان سوز و گداز و اندوه پدر مادرش به او بازگو کردند زید بوسیله آنان به پدر و مادرش سلام فرستاد و پیغام داد که به دیدار آنان فوق العاده اشتیاق دارد، و در آخر، این جمله را افزود:

«به پدرم بگوئید: من در اینجا در کنار مهربانترین پدرهابسر مى‏برم»!

پدر زید به محض اطلاع از محل فرزندش، برادر خود را برداشت و روانه مکه شد، وقتى به مکه رسیدند، وقتى به مکه رسیدند، سراغ «محمد امین» را گرفتند، هنگام که با او روبرو شدند، چنین گفتند:

«اى پسر عبدالمطلب! اى بزرگ زاده قریش! شما اهل مکه، مردم جوانمردى هستید، بیچارگان را از گرفتارى نجات مى‏دهید، اسیران و در ماندگان را آزاد مى‏کنید، اینک ما براى بردن فرزند خود، پیش تو آمده‏ایم، بر ما منت گذار و قیمت او را بستان و او را به ما بازگردان».

«محمد»(ص) از علاقه و دلستگى زید نسبت به او، به خوبى آگاه بود و در عین حال نمى‏خواست حق پدرش را نادیده بگیرد، لذا در پاسخ حارثه فرمود:

«زید» را احضار کنید و اختیار را به خود او واگذارید، اگر شما را برگزید، بى هیچ بهائى از آن شما باشد، ولى اگر مرا بر گزید، هرگز کسى را که حاضر نیست از من جدا شود، به بهائى نمى‏فروشم»!

سیماى حارثه، که هرگز انتضار چنین بزرگوارى را نداشت، شکفته شد و گفت: «با انصاف سخن گفتى و از جوانمردى فروگذار نکردى».

آنگاه «محمد(ص) کسى را دنبال زید فرستاد، وقتى زید آمد، پرسید: «آیا اینها را مى‏شناسى؟»

گفت: آرى، این، پدر، و آن، عموى من است.

محمد(ص) گفتگوئى را که میان او وحارثه به عمل آمده بود، براى زید نقل کرد و نظر او را خواست، زید گفت:

«من هیچکس را به تو ترجیح نخواهم داد، تو هم پدر و هم عموى منى»!

چشمان محمد(ص) از شدت شوق پر از اشک شد. دست زید را گرفت و به کنار کعبه برد و در اجتماع قریش در کنار کعبه چنین اعلام کرد:

«گواه باشید که زید فرزند من است، او از من ارث مى‏برد و من از او»!

حارثه از شدت خوشحالى در پوست نمى‏گنجید، زیرا پسر او نه تنها آزاد شده بود، بلکه افتخار فرزندى کسى را پیدا کرده بود که مورد احترام و تعظیم همه مردم مکه بود و در میان قریش، «صادق» و «امین» لقب داشت.

پدر و عمو با خاطرى آسوده به موطن خود باز گشتند و کسى را که یک روز پدرش کوه و دشت و بیابان ر براى یافتن او زیر پا مى‏گذاشت،

با کمال امنیت و عافیت و عزت، در مکه ترک گفتند(3)

بدین ترتیب بود که زندگانى پر فراز و نشیب زید، با زندگانى رهبر بزرگ اسلام پیوند خورد و پیامبر اسلام او را به «فرزند جواندگى» پذیرفت، زید از آن روز در مکه بنام «زید بن محمد» معروف شد(4) علاوه بر این، پیامبر اسلام(ص) دختر عمه خود «زینب» را به از دواج زید در آورد، ولى طولى نکشید که زندگى مشترک آن دو، متزلزل گردید و کوششها پیامبر(ص)، براى سازش دادن آنان بى اثر ماند و سر انجام از یکدیگر جدا شدند///

پیامبر(ص)، همسر دیگرى براى زید برگزید که اسامه ثمره این ازدواج بود.

دوست پیامبر

«اسامه» نیز مثل پدرش مورد علاقه و توجه مخصوص پیامبر(ص) بود، روزى آن حضرت، از جنگ بدر باز مى‏گشت، در یکى از کوچه‏هاى مدینه دید اسامه با گروهى از کودکان سر گرم بازى است، او را در آغوش کشید و با بوسه‏هاى گرم مورد نوازش قرار داده فرمود:

«آفرین بر دوستم و فرزند دوستم»! (5)

این ابراز علاقه فوق العاده پیامبر(ص) نسبت به «اسامه»، زبا نزد مسلمانان گردید و شاید چندین بار در موارد مختلف تکرار شد به طورى که او در محیط مدینه به عنوان: «دوست، و زاده دوست پیامبر معروف گردید» (6)

شفاعت نه قانون شکنى!

از آنجا که اسامه مورد علاقه خاص پیامبر(ص) بود، گاهى در باره بعضى از افراد، در محضر پیامبر(ص) شفاعت مى‏کرد و حضرت شفاعت او را مى‏پذیرفت.

ولى یکبار در مورد مجازات یک گنهکار که مستحق مجازات و کیفر بود، شفاعت کرد، پیامبر فرمود: در مورد کیفر و مجازات بزهکاران شفاعت نکن!

«محمد بن سعد» مى‏نویسد:

زنى از قریش سرقت کرده بود و پیامبر اسلام(ص) مى‏خواست کیفر جرم را در مورد او اجرا کند، این امر براى قریش ناگوار بود و مى‏خواستند به وسیله‏اى، پیامبر(ص) را از این کار منصرف سازند از این رو پس از مشاوره، تصمیم گرفتند شخصى را که مورد احترام پیامبر باشد ،براى شفاعت به پیشگاه آن حضرت بفرستند، پس از تبادل نظر، رأى دادند که غیر از اسامه هیچ کس جرأت ندارد در این مورد با پیامبر صحبت کند.

اسامه قبول کرد، ولى وقتى جریان را به پیامبر عرض کرد، حضرت فرمود: چرا در باره کیفر الهى شفاعت مى‏کنى؟! آنگاه از جا، بر خاست و خطبه‏اى ایراد کرد و ضمن آن فرمود:

«امتهاى پیشین به این علت نابود شدند که عدالت در میان آنان اجرا نمى‏شد، اگر شخص بزرگ و معروفى سرقت مى‏کرد، او را مجازات نمى‏کردند. ولى اگر فرد گمنام و ناتوانى دست به سرقت مى زد او را مجازات مى‏کردند سوگند بخدا، اگر دخترم فاطمه سرقت نماید، دست او را به جرم سرقت مى‏برم!(7)

یک اعتراف:

عمر، در زمان خلافت خود، نحوه تقسیم بیت المال را که از زمان پیامبر(ص) به طور مساوى در میان مسلمانان تقسیم مى‏شد تغییر داد و براى مهاجران سهم بیشترى مقرر کرد، و براى اسامه پنج هزار و براى پسر خود، دو هزار (در هم) مقرر کرد.

پسرش به این تقسیم اعترض کرد و گفت: اسامه را بر من ترجیح دادى در صورتى که نه سن او از من بیشتر است، نه به اندازه من در جنگها و جهادها شرکت کرده، ونه در هجرت، مزیتى بر من دارد عمر پاسخ داد: اسامه نزد پیامبر محبوبتر از تو، و پدرش محبوبتر از پدرت بود!(8)

این عتراف از خلیفه دوم، اعتراف جالبى است! ولى جاى این سؤال باقیست که او چرا اسامه را فقط با پسر خود مقایسه کرد . در حالیکه اسامه و پدرش نه تنها نزد پیامبر از پسر او محبوبتر بود بلکه از خود او و رفیقش نیز محبوبتر و گرامى‏تر بود و لى با این حال (چنانکه در صفحات آینده خواهیم دید) او و همفکرانش در برابر فرماندهى همین اسامه، وقبل از او در برابر فرماندهى پدرش زید، اعتراض کردند وخشم پیامبر را بر انگیختند! آیا این اعتراف را باور کنیم یا آن اعتراض را؟!

فرمانده جوان:

مهمترین حادثه زندگى اسامه، فرماندهى سپاهى بودکه پیامبر اسلام(ص) در واپسین روزهاى عمر خود، به عهده او گذاشت و مأموریت داد به جنگ امپراطور روم برود این حادثه چون نقطه عطف مهمى در تاریخ اسلام به شمار مى‏رود، در این جا آن را بطور گسترده از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:

سال یازدهم هجرى بود، آفتاب درخشان عمر پیامبر اسلام (ص) رو به افول مى‏رفت و باگذشت زمان، نگرانى و اندوه از سر نوشت و آینده امت، قلب مهربان پیامبر را مى‏فشرد زیرا پیامبر با نظر دوربین خود مى‏دید که امتش در کرانه در یاى متلاطم و خروشانى ازفتنه‏ها و حوادث قرار گرفته، وقبائل سرکش عرب که د ردوران حیات آن حضرت در برابر قدرت و نفوذ روز افزون اسلام تسلیم شده قدرت مقاومت را از دست داده بودند، در انتظار وفات او دقیقه شمارى مى‏کنند و براى گرفتن انتقام از مسلمانان، دندان خشم به هم مى‏فشارند از سوى دیگر، منافقان از کمینگاه‏هاى خود، سیر حوادث را به دقت بررسى مى‏کنند در انتظار پدید آمدن فرصت مساعد براى بر انگیختن آشوب و انقلاب بسر مى‏برند و از سوى سوم مدعیان نبوت مانند: «مسیلمه کذاب»: «اسود عنسى»، و «سجاح» پرچم طغیان بر افراشته دامنه فساد را در جنوب عربستان گسترش مى‏دهند و خطر بزرگى براى مسلمانان به شمار مى‏روند.

پیامبر اسلام (ص) وقتى دور نماى این حوادث را از نظر مى‏گذراند و جهان اسلام را آبستن حوادث سهمگین مى‏دید، و در چنین شرایط حساس، آفتاب عمر خود را در شرف غروب مى‏دید، دستخوش تأثر و اندوه عمیق مى‏گشت.

پیامبر اسلام(ص) در این شرایط حساس که پایتخت اسلام ابستن حوادث عظیم بود، دست به اقدام مهمى زد که در خور همه گونه تامل و بررسى است:

او، سپاه اسلام را براى جنگ با نیروهاى امپراتورى روم که مستلزم طى مسافت دو رودرازى بود، مأمور ساخت، و پرچم جهاد را با دست مقدس خود بر افراشت و به دست «اسامه» که آن روز جوان نورسى بود، سپرد و او را به فرماندهى آن سپاه منصوب نمود و سران مهاجر و انصار را که ابوبکر، عمر، و ابوعبیده جراح از جمله آنان بودند: تحت فرماندهى اسامه به سوى شام گسیل داشت و دستور داد به ناحیه «ابنى»(9)در سرزمین «بلقأ» شام رهسپار شوند.

پیامبر(ص) هنگامى که پرچم فرماندهى را به دست اسامه مى‏داد، طى سخنان پرشور و محکمى خط مشى نظامى را تعیین نموده خطاب به وى فرمود:

«به محلى که پدرت در آنجا کشته شده حرکت کن، دشمنان را با قواى خود نابود ساز، من تو را به فرماندهى این سپاه منصوب نمودم، صبح زود به سوى نیروهاى مستقر در ابنى یورش ببر، انان را نابود کن، سپاه را به سرعت پیش ران تا اخبار دشمن را زودتر به دست آورى.

اگر خداوند تو را پیروز ساخت، در آن سرزمین کمتر توقف کن همراه خود، راهنمایانى ببر، جاسوسان و پیشقراولان را جلوتر بفرست (تا اوضاع دشمن را گزارش بدهند).

پیامبر اسلام(ص) این سخنان را که دلالت بر آشنائى کامل آنحضرت با فنون نظامى و تاکتیک جنگى مى‏نماید (و این خود یکى از بخشهاى شیرین تاریخ اسلام است) در حالى بیان فرمود که اثرى از بیمارى در او ظاهر نبود/

فرداى آن روز که روز حرکت سپاه بود، پیامبر(ص) سخت تب کرد، رجال سیاسى که در سپاه اسامه شرکت داشتند، پس از آگاهى از بیمارى پیامبر(ص) از حرکت خود دارى کردند!

پیامبر اسلام(ص) از توقف آنان آگاه گردید و در حالى که آثار ناراحتى در دیدگان و سیماى او معلوم بود، از خانه بیرون آمد و در میان سوز تب و شدت کسالت، براى اسامه پرچمى بست و فرمود:

«بنام خدا و براى خدا پیکار کن و با دشمنان خدا بجنک»(10)

اسامه پرچم را گرفت و به دست شخصى بنام «بریده» داد و «جرف» را لشکر گاه خود قرار داد تا تمام سربازان در آنجا گرد آیند و سپس همگى حرکت نمایند.

ولى از حرکت سپاه خبرى نشد، پیامبر اسلام(ص) اطلاع یافت که عده‏اى، جوانى اسامه را بهانه قرار داده در حرکت سپاه اخلال مى‏کنند، پیامبر(ص) با آگاهى از این موضوع، با آنکه تبدار و رنجور بود،در حالیکه سر خود را بسته و قطیفه‏اى دور بدن خود پیچیده بود به مسجد آمد و خطبه مؤثرى در توبیخ گروهى که به جوانى اسامه اعتراض داشتند، ایراد نمود و طى آن فرمود:

«مردم! این چه سخنانى است که از بعضى از شما در مورد فرماندهى اسامه مى‏شنوم؟! اگر امروز به فرماندهى «اسامه» خرده مى‏گیرید، قبل از او، به فرماندهى پدرش «زید» نیز اعتراض داشتید! بخدا سوگند زید شایسته فرماندهى بود، پسرش نیز بعد از اوشایسته این منصب است...»

سپس مردم را دعوت کرد که هر چه زودتر به لشکر گاه اسامه بروند و بدون درنگ حرکت کنند. حضرت در حالى که سخت در تب و تاب بود، چندین بار فرمود: (سپاه اسامه را روانه کنید، سپاه اسامه را حرکت بدهید»(11)

ولى با وجود این همه تأکیدهاى مکرر پیامبر، در تمام مدت بیمارى آن حضرت، سران مدینه و رجال سیاسى از حرکت با سپاه اسامه خود دارى ورزیدند، و دستورهاى صریح پیشواى بزرگ اسلام را زیر پا گذاشتند تا آنکه پیامبر اسلام(ص) دیده از جهان‏فروبست(12)

انگیزهاى سیاسى

این، خلاصه داستان لشکر اسامه بود که به طور فشرده از نظر خوانندگان محترم گذشت، در این داستان، نکات و موشوعات قابل توجهى و جود دارد که نمى‏توان بودن بحث و کاوش از آنها گذشت. ذیلا این نکات را مورد بررسى قرار مى‏دهیم:

1 - در بسیج این سپاه، فرماندهى بزرگترین سپاه اسلامى آن روز، در آن شرایط حساس و بحرانى، و هنگام بیمارى و رنجورى پیامبر(ص) به عهده جوان نورسى که حداکثر بیش از بیست سال نداشت (13) واگذار شده بود، در صورتى که او یک فرمانده فوق العاده و رزیده و باتجربه نبود، به ویژه آنکه این سپاه براى مبارزه با نیرومندترین دشمن، وبه منظور حمله به نقطه‏اى بسیار دور از پایتخت اسلام گسیل مى‏شد.

2 - در این سپاه، رجال و پیرمردانى تحت فرماندهى این جوان نو خاسته قرار داده شده بودند که بعضى از آنان از فرماندهان جنگها و رؤساى قبایل، و از یاران مشهور پیامبر(ص) بودند، و خود را داراى مقام و منزلت ارجمندى مى‏دانستند براى احراز منصبى بسیار بالاتر از منصب فرمانده نو خاسته خود مهیا مى‏شدند.

3 - با وجود اصرار و تأکید پیامبر(ص) براى شرکت در این سپاه، توبیخ و سرزنش متخلفان و لعن و نفرین به متمردان، جمعى از مسلمان در اجراى فرمان پیامبر(ص) کندى و سر پیچى کردند.

پیامبر(ص) یک روز پیش از احساس بیمارى، فرمان بسیج سپاه اسامه را صادر فرمود و با آنکه بیمارى آن حضرت چهارده روز طول کشید(14) این گروه تا آخرین روز حیات پیامبر(ص)، فرمان آن حضرت را اجرا نکردند در صورتى که اسامه از همان نخستین روز مأموریت خود، سرزمین «جرف» (نقطه‏اى است در سه میلى مدینه) را اردوگاه قرار داده در انتظار گرد آمدن سپاه بود.

اینحا نقطه حساس تاریخ است، اجتهاد و اقدام خود سرانه این گروه گواهى مى‏دهد که اصحاب پیامبر و سران قوم، در صورتى به دستور پیامبر(ص) عمل مى‏کردند که با مصالح شخصى و افکار آنان سازگار بود، در غیر این صورت، آرأ و نظریات خود را بر دستور صریح پیامبر مقدم مى‏داشتند.

گاهى برخى از نویسندگان اهل تسنن مى‏گویند: اگر پیامبر اسلام(ص) على(ع) را براى خلافت منصوب نموده بود، هرگز دلیل نداشت که صحابه پاکدل از دستور پیامبر سرپیچى نمایند، ولى از این نکته غافاند که بزرگان مهاجر و انصار، موبه مو به سخنان رهبر اسلام عمل نمى‏کردند آنان در موارد فراوانى در مسائلى سیاسى رأى خود را بر اصرار و دستور صریح پیامبر(ص) مقدم میداشتند دهها گواه بر این مطلب در صفحات تاریخ اسلام موجود است و استاد فقید علامه عالیقدر سیدشرف الدین عاملى آنها را در کتاب ارزنده «النص والاجتهاد» گرد آورده است که یکى از آنها همین ماجراى سپاه اسامه است.

رهبر بزرگ اسلام دستور مى‏دهد: «سپاه را به سرعت پیش ران تا اخبار دشمن را زودتر به دست آورى...» ولى کسانى که بعدها بخلافت رسیدند و افرادى نظیر آنان، وقتى مى‏ببنند پیامبر(ص) در حالى احتضار است، بوى مقاصدى که داشتند، بهانه‏هاى پوچى پیش مى‏گشند و از حرکت، خوددارى مى‏کنند! و این خود گواه محکمى است که صحابه در پاره‏اى از موارد، اجتهاد خود را برنص و دستور صریح پیامبر مقدم مى‏داشتند.

4 - گروهى از متخلفان، در باره فرماندهى اسامه، خرده‏گیرى نموده در مورد جوانى او به پیامبر(ص) اعتراض کردند و خشم او را از این اعتراض به هیچ نشمردند، در صورتى که اگر براستى تعالیم اسلام را پذیرفته بودند و به این حقیقت ایمان داشتند که پیامبر(ص) هرگز از روى هوى و هوس سخنى نمى‏گوید، وهیچ شخصى مسلمان در برابر امر خداو پیامبر(ص) حق اظهار نظر ندارد، بى شک مى‏فهمیدند که این اعتراض و خرده‏گیرى، ناروا است.

5 - پیامبر اسلام(ص) با آنکه مى‏دانست پایان زندگانیش نزدیک شده، و ابرها تارک فتنه‏ها و حوادث سهمگین، بر امت اسلامى سایه افکنده، با وجود این سپاه و نیروى مدافع جامعه اسلامى را از پایتخت و مرکز حکومت، به سرزمین دور دستى اعزام فرمود ترتیبى داد که در آن موقع حساس، مدینه از وجود بزرگان مهاجر و انصار و رجال بزرگ خالى بماند.

با توجه به تدبیر و دور اندیشى و سیاست الهى پیامبر(ص)،تر دیدى باقى نمى‏ماند که اقدام به چنین امر مهم و خطیرى ناگزیر براى هدف مهمى انجام گرفته که تحمل این دشواریها و خطرات، در برابر آن، سهل و آسان بوده است.

هدف عالى پیامبر

اینها نکات و موضوعات قابل توجهى است که در این جریان به چشم مى‏خورد. از مجموع این نکات مى‏توان چنین نتیجه‏گیرى کرد که:

اولا هدف پیامبر(ص) از تعیین اسامه به فرماندهى سپاه، این بود که مسلمانان را عملا متوجه این

حقیقت سازد که آنچه در مسئله ریاست و رهبرى و زمامدارى مهم است، شایستگى و لیاقت رهبر است، و کمى سن و جوانى از لیاقت و شایستگى کسى نمى‏کاهد، همچنانکه سن زیاد نیز دلیل شایستگى و لیاقت کسى نمى‏تواند باشد. بهمین جهت پیامبر اسلام(ص) در پاسخ عتراض کنندگان فرمود: «...زید شایسته فرماندهى بود، پسرش نیز بعد از او شایسته این منصب است...» پیشواى بزرگ اسلام با این بیان محکم و قاطع، لیافت اسامه را خاطر نشان ساخت و با افکار باطل گروهى که مسئله سن را در احراز چنین مقامى دخیل مى‏دانستند، مبارزه نمود. بى شک منظور حضرت از این تأ کید و پافشارى در فرماندهى اسامه، این بود که به این وسیله عملا زمینه را براى خلافت على(ع) آماده سازد و خرده‏گیرى گروهى را که روى مقاصد شخصى، جوانى را بهانه‏اى براى عدم صلاحیت على(ع) در احراز خلافت قرار مى‏دادند، بى اساس اعلام نماید.

ثانیا منظور پیامبر(ص) این بود که هنگام وفات او، کسانى که در خلافت طمع داشتند از مدینه دور باشند تا مبادا خلافت را از محور اصلى خود منحرف سازد به همین جهت بود که همه افرادى راکه در مظان طمع در خلافت و مخالفت و با على(ع) بودند مأمور ساخت که با سپاه اسامه از مدینه بیرون بروند تا به این وسیله مخالفان و رقیبان على (ع) راز مدینه دور سازد و در غیاب آنان على(ع) زمام امور را در دست گیرد مخالفان در برابر عمل انجام شده قرار گیرند(15)

از مجموع این بحث روشن مى‏گردد که چرا را وجود آنهمه اصرار و تاکید پیامبر(ص) بعضى از رجال سیاسى و بزرگان مهاجر جوانى اسامه را دستاویز قرار داده از یک سو از حرکت به سوى دشمن و شرکت در مأموریت اسامه تعلل و رزیدند و از سوى دیگر، بااشاعه خبر وفات پیامبر(ص)، اضطراب و بى نظمى و آشفتگى در سپاه اسلام برانگیختند؟(16)

نامه اعتراض به خلیفه غیرقانونى!

بسیج سپاه اسامه تدبیرى از پیامبر(ص) براى آینده امت بود ولى متأسفانه بر اثر توطئه منافقان، و مسلمانان متخلف، این برنامه اجرا نشد و سپاه اسامه تاواپسین روز حیات پیامبر(ص) از اردوگاه «جرف» حرکت نکرد، وپس از رحلت پیامبر که ابوبکر با تمهیداتى بر مسند خلافت تکیه زد، از دستور فرمانده خود اسامه سرپیچى نموده از حرکت به همراه سپاه خود دارى نمود.

اسامه نیز از بیعت با ابوبکر خوددارى کردو به سامان بخشیدن سپاه، جهت حرکت به سوى شام پرداخت.

دراین هنگام عمر، به ابو بکر پیشنهاد کرد اسامه را احضار کند، عمر گفت: «با احضار اسامه، دهان مردم بسته مى‏شود و دیگر بر اثر مخالفت او، مردم نسبت به ما، بد گوئى نمى‏کنند»!

ابوبکر به همین منظور نامه‏اى به قرار زیر به اسامه نوشت: «این نامه از ابوبکر خلیفه پیامبر(ص) به اسامه بن زید است. خود و همراهانت به مدینه بر گردید زیرا مسلمانان با خلافت من موافقت کردند و با من بیعت نمودند. با من مخالفت نکن و گرنه براى تو گران تمام مى‏شود و السلام»

اسامه در پاسخ نامه ابوبکر، نامه تندى به وى نوشت و طى آن سخت به ابوبکر اعتراض کرد. ترجمه نامه اسامه چنین است:

«این نامه از طرف اسامه فرمانده منتخب پیامبر(ص) براى سپاه شام است.

نامه تو به دستم رسید، اول و آخر نامه تو باهم متناقض است زیرا در اول نامه ادعا کرده‏اى که خلیفه پیامبر خدا هستى و در آخر آن نوشته‏اى که مسلمانان با خلافت تو موافقت نموده بیعت کرده‏اند و به خلافت تو رضایت داده‏اند (17)

بدان که من و مسلمانان و مهاجرانى که اکنون همراه من هستند، نه به خلافت تو راضى هستیم و نه تو را به خلافت بر مى‏گزینیم. بهوش باش حق را به حقدار واگذار و خلافت را به صاحبش بسپار.

تو خود مى‏دانى که پیامبر(ص) روز غدیر در باره على(ع) چه فرمود، از آن روز چندان نگذشته است تا آن را فراموش کنى.

مواظب باش باعلى مخالفت نکن و گرنه با خدا و پیامبر(ص)، و خلیفه‏اى که پیامبر براى تو و رفیقت تعیین کرده مخالفت نموده‏اى. پیامبر تا روزى که از دنیا رفت، مرا از فرماندهى بر کنار نکرد و لى تو و رفیقت بدون اجازه من به مدینه برگشتید و از دستور من سرپیچى نمودید»! (18)

بارى با وجود سرپیچى این عده، اسامه فرمان رسول خدا را اجرا کرد و در سرزمین «ابنى» به سپاه دشمن حمله برد، آنان را شکست داد، گروهى را اسیر کرد، قاتل پدر خود را کشت، و با فتح و پیروزى در خشان، بدون اینکه یک نفر کشته بدهد، به مدینه باز گشت و ازطرف مسلمانان، در بیرون مدینه مورد استقبال گرم و پر شور قرار گرفت.(19)

چرا اسامه در سپاه امیر مؤمنان شرکت نکرد؟

چنانکه گدشت، اسامه از روز نخست مورد علاقه و توجه پیامبر اسلام(ص) بود، او با خاندان پیامبر(ص) ارتباط خاصى داشت.

او اگر چه از اول در صف یاران امیر مؤمنان(ع) نبود، اما فرجام نیکى داشت زیرا بعدها به سوى آن حضرت باز گشت و به همین جهت از طرف خاندان پیامبر مورد ستایش قرار گرفت.

پیشواى پنجم حضرت باقر(ع) فرمود: آیا مى‏خواهید بگویم چه کسانى خلافت امیر مؤمنان(ع) را نپذیرفتند؟

عرض کردند: بفرمائید: فرمود: یکى از آنان اسامه بن زید بود. او ابتدأ خلافت امیر مؤمنان (ع) را نپذیرفت ولى بعدها روش خود را تغییر داد و به سوى على(ع) بازگشت.

امام آنگاه فرمود: اسامه را جز به نیکى یاد نکنید. سپس افزود:

ولى «محمد بن مسلمه» «و عبدالله بن عمر» با امیر مؤمنان بیعت نمودند و سپس نقض بیعت کردند و تا آخر عمر در نقض بیعت باقى بودند (20)/

در جریان جنگ جمل، «محمد بن مسلمه»، «سعد بن ابى‏وقاص»، «عبدالله بن عمر»، «واسامه بن زید» از شرکت در سپاه امیر مؤمنان(ع) خودارى کردند ولى اسامه بعداً به صف یاران امیر مؤمنان(ع) پیوست و به حقانیت آن حضرت اعتراف نموده از دشمنان او تبرى جست و به مخالفان او لعنت فرستاد(21)

اسامه در این باره سوگندى را که در مورد جنگ با مسلمانان یاد کرده بود، عذر آورد و گفت:

«من پس از کشتن مشرکى که تظاهر به اسلام مى‏کرد، سوگند یاد کرده‏ام که با هیچ مسلمانانى جنگ نکنم»

این سوگند مربوط به زمان حیات پیامبر(ص) بود، زمانى که پیامبر اسلام(ص) سپاهى را به جنگ گروهى از مشرکان گسیل داشت که اسامه نیز جز آن بود، در میان مشرکان شخصى بنان «مرداس» در باطن مسلمانان بود، ولى بر حسب ظاهر با آنان همصدا بود، همینکه مشرکان خبر حمله سپاه اسلام را شنیدند. فرار کردند و تنها مرداس در میدان باقى ماند تا به سپاه اسلام بپیوندد. سپاه اسلام از راه رسید، مرداس سواران جنگى را که از دور دید، ترسید که سپاه، متعلق به مسلمانان نباشد و او را به قتل برسانند، از این رو گوسفندان خود را د رغارى جا داد و خود به قله کوه پناهنده شد، وقتى که سربازان اسلام نزدیک شدند صداى تکبیر آنان را شنید و دانست که سپاه اسلام است، او نیز تکبیر گفت و از کوه پائین آمد و در حالى که جملات «لااله الا الله، محمد رسول الله» را تکرار مى‏کرد، به مسلمانان رسید و به طریقه اسلام، سلام کرد، ولى اسامه خیال کرد او براى نجات جان خود، تظاهر به اسلام مى‏کند، از این رو شمشیر کشید و او را به قتل رسانید و گوسفندانش را به غارت برد!

خبر پیروزى مسلمانان به اطلاع پیامبر(ص) رسید و حضرت بسیار خوشحال شد، سربازان اسلام به مدینه باز گشتند و به محضر پیامبر(ص) شرفیاب شدند تا گزارش نظامى را به عرض حضرت برسانند همینکه پیامبر جریان قتل مرداس را از اسامه شنید، سخت اندوهگین و متأثر شد واو را توبیخ نمود. در این هنگام آیه زیر نازل شد:

«یا ایها الذین آمنو اذا ضربتم فى سبیل الله فتبینوا و لا تقولوا لمن القى الیکم السلام لست مؤمناً تبتغون عرض الحیوه الدنیا فعند الله مغانم کثیره...» (22)

اسامه عرض کرد: اى پیامبر! در جق من استغفار کن تا خدا گناه مرا ببخشد، پیامبر (ص) فرمود: چگونه در باره تو استغفار کنم در حالى که تو یک مسلمان را کشته‏اى؟!.

اسامه مى‏گوید: پیامبر(ص) چندین بار این جمله را تکرار نمود و من بقدرى ناراحت و پشیمان شدم که آرزو کردم کاش آن روز، روز اول مسلمانى من بود و قبلا در آن جنگ شرکت نمى‏کردم و مرداس به دست من به قتل نمى‏رسید!

سپس پیامبر(ص) سه بار در حق من استغفار کرد و آنگاه فرمود: برده‏اى در راه خدا (جهت کفاره) آزاد کن.

عرض کردم: عهد مى‏کنم که بعد از این هیچ مسلمانى را نکشم! (23)

مى‏توان گفت که اسامه در مورد قتل «مرداس» معذور بود زیرا در صدر اسلام هنوز همه احکام و دستورها روشن نبود و پیش از نزول آیه‏اى که نقل شد، مسلمانان هنگام روبرو شدن با چنین موردى: دستور مشخصى نداشتند.

در هر حال، اسامه از آن تاریخ به عهد خود و فادار بود و اگر در جنگهاى امیر مؤمنان(ع) شرکت نکرد، روى این اصل بود.

امیر مؤمنان(ع) نیز او را در این سوگند (اگر چه بى پایه بود) معذور شمرد و به حاکم مدینه نوشت:

«از بیت المال چیزى به سعد و پسر عمر نده، ولى من «اسامه» را در سوگندى که یاد کرده، معذور مى‏دارم» (24)

روزى اسامه به امیر مؤمنان(ع) پیغام داد که: «سهم مرا از اموال مجاهدان بفرست»، او اضافه کرد: «من پیوسته طرفدار تو بودم و اگر در کام شیر درنده‏اى بودى، من نیز خود را به تو مى‏رساندم»

امیر مؤمنان(ع) در پاسخ او نوشت:

«این اموال متلعق به مجاهدان است، ولى من در مدینه مالى دارم، هرقدر خواستى از آن بگیر» (25)

این قضیه از دو جهت قاتل توجه است:

اولا: نشان مى‏دهد که اسامه از نظر امیر مؤمنان(ع) تا چه حد احترام وارزش داشته است که حضرت در خواست او را رد نکرد.

ثانیاً روشنگر میزان دقت امیرمؤمنان (ع) در اجراى عدالت است، على(ع) حاضر بود از اموال شخصى خود به وى بدهد ولى هرگز حاضر نبود دینارى از اموال مجاهدان را که اختصاص به آنان داشت، به دیگرى بدهد!

اسامه و خاندان پیامبر

چنانکه قبلا اشاره شد، اسامه همبستگى خاصى با خاندان پیامبر(ص) داشت و در مواقع حساسى، از حمایت و پشتیبانى خاندان رسالت بر خوردار بود.

«مسعودى» در مورد اختلاف «اسامه» با «عمروبن عثمان» جریانى نقل مى‏کند که گواه این معنى است وى مى‏نویسد:

میان اسامه و عمرو، پسر عثمان بن عفان، بر سرمالکیت قطعه زمینى اختلاف رخ داد، این اختلاف نزد معاویه مطرح گردید تا او در این باره حکم کند. در این هنگام عده‏اى از بنى هاشم و گروهى از بنى امیه نیز حضور داشتند، در آغاز جلسه، سخنانى میان اسامه و پسر عثمان رد و بدل شد، در این هنگام مروان بن حکم به عنوان آمادگى براى شهادت بنفع پسر عثمان، از جا حرکت کرد و کنار او نشست، امام حسن(ع) نیز بر خاست و کنار اسامه نشست! سعیدبن‏عاص از جابر خاسته در کنار مروان و حسین بن على(ع) هم در کنار امام حسن(ع) نشست سپس عبدالله بن عامر در کنار سعید، عبدالله بن جعفر در کنار حسین بن على(ع)، عبدالرحمن بن حکم در کنابر عبدالله بن عامر، و ابن عباس در کنار عبدالله بن جعفر نشست!

معاویه که وضع را چنین دید، گفت: عجله نکنید، من خود شاهد بودم که پیامبر خدا(ص) این زمین را به اسامه بخشید!

بنى هاشم با این حکم معاویه، پیروزمندانه مجلس را ترک گفتند. بنى امیه که سخت ناراحت شده بودند، به معاویه گفتند:

عجب داورى کردى؟!

او پاسخ داد: مرا به حال خود واگذارید، سوگند بخدا وقتى بنى هاشم را دیدم، قیافه‏هاى انان را در جنگ صفین به یادم آوردم که چشمانشان زیر سپرها مى‏درخشید و دل هر قهرمانى را به لرزه در مى‏آورد، وقتى این خاطره در ذهنم زنده شد، عقلم را از دست دادم!...(26)

نمونه دیگر

این یک نمونه از ارزش اسامه در نظر خاندان رسالت بود، نمونه دیگر از احترام وارزش اسامه در نظر خاندان پیامبر، پرداخت دینى او از طرف امام حسین(ع) است که ذیلا درج مى‏گردد:

اسامه سخت بیمار بود، امام حسین(ع) براى عیادت او تشریف برد، اسامه اظهار أندوه و تأثر کرد، امام از سبب اندوه او پرسید، اسامه پاسخ داد: شصت هزار درهم مقروض هستم و سبب اندوه من همین است حضرت پرداخت آن را تقبل نمود، اسامه گفت: مى‏ترسم مدیون از دنیا بروم، امام حسین فرمود: از دنیا نمى‏روى مگر پس از پرداخت آن، همینطور هم شد، زیرا امام در حال حیات او قرض وى را پرداخت (27)/

بازهم سرزمین جرف!

سرزمین جرف در زندگى اسامه، شاهد فراز و نشیبها بود، او روزى سرزمین جرف را اردوگاه سپاه بزرگ اسلام قرار داد و فرمان پیامبر را اجرا کرد، روزى هم در همان سرزمین، فرمان خدا را پذیرا شد و بادلى لبریز از عظمت خدا، جان به جان آفرین تسلیم کرد (در سال 54 هجرى) (28).

او پس از رحلت پیامبر اسلام(ص) مدتى در «وادى القرى» سکونت داشت، سپس در مدینه اقامت گزیده بود(29) و در همان ایام بود که در «جرف» چراغ عمرش به خاموشى گرائید.

پس از در گذشت او، جسدش را به مدینه انتقال دادند(30) و امام حسین(ع) بر جنازه او کفن پوشاند و نماز گزارد.(31)


1- بر اساس ترتیب حروف تهجى، مى‏بایست شرح جال اسامه در جلد اول این کتاب قرار بگیرد ولى چون در جلد اول غفلت شده، در اینجا در آغاز این جلد مى‏آوریم.
2- بر وزن دنیا
3- اسد الغابه جلد 2 صفحه 224 - الدجات الرفیعه صفحه 437.
4- بعدها بدستور پروردگار، موضوع فرزند خواندگى لغو گردید.
5- مرحباً بحبى و ابن حبى
6- الدرجات الرفیعه صفحه 440 - اسد الغابه جلد 1 صفحه 641 - استعیاب جلد 1 صفحه 34.
7- طبقات ابن سعد جلد 4 صفحه 70 - این جریان در کتاب حیاه الصحابه جلد 2 صفحه 223 و نیز در صحیح بخارى جلد 4 صفحه 23 هم نقل شده است با این تفاوت که بجاى قریش، قبیله بنى مخزوم ذکر شده است.
8- الاستیعاب جلد 1 صفحه 34 - طبقات ابن سعد جلد 4 صفحه 70 -اسد الغابه جلد 1 صفحه 650 - التاجع الجامع للاصول جلد 3 صفحه 312 - حیاه الصحابه جلد 2 صفحه 415.
9- ابنى بر وزن دنیا ناحیه‏اى از سرزمین سوریه میان عسقلان و رمله در نزدیکى موته است که زید بن حارثه (پدر اسامه) و جعفر بن ابى طالب و عبدالله - بن رواحه در سال هشتم هجرى در جریان جنگ با سپاه روم، در آنجا بشهادت رسیدند.
10- اغزبسم الله و فى سبیل الله و قاتل من کفر باالله.
11- انفذوا بعث اسامه، جهزوا جیش اسامه.
12- داستان سپاه اسامه و خوددارى رجال سیاسى و بزرگان مدینه از حرکت با این سپاه، به بهانه جوانى اسامه، و تاکیدهاى پى در پى پیامبر در این زمینه، از مسلمات تاریخ اسلام است و مورخان اسلامى این جریان را با اندکى اختلاف، در کتب خود آورده‏اند منتها بعضى مى‏گویند: روز حرکت سپاه که مصادف با روز و فات پیامبر بود: فرمانده لشکر و ابوبکر و عمر براى تودیع آمدند و وضع پیامبر را مشاهده کرده از رفتن سر باز زدند، ولى برخى دیگر مى‏نویسند: گزارش فوت پیامبر به اردوگاه رسید، از این نظر آنان به مدینه برگشتند. در این زمینه به کتابهاى زیر مراجعه شود:
طبقات ابن سعد ج 4 ص 67-65 - و ج 2 ص 190 - الدرجات الرفیعه ص 441 - 442 تاریخ یعقوبى ج 2 ص 103 - البدایه والنهایه ج 5 ص 222 - التاج الجامع للاصول ج 3 ص 320 - حیاه الصحابه ج 1 ص 628. 13- سن اسامه را در آن هنگام 17 - 18 - 19 - نوشته‏اند و در هیچ یک از منابع تاریخى بیش از 20 سال ضبط نشده است.
14- تاریخ یعقوبى ج 2 ص 103.
15- در کتابهاى زیر تصریح شده است که ابوبکر و عمر در سپاه اسامه شرکت داشتند: کامل ابن اثیر ج 2 ص 215 - طبقات این سعد ج 2 ص 190 تاریخ یعقوبى ج 2 ص 103.
16- تلخیص ار کتاب تاریخ اسلام بقلم آقاى سید صدر الدین بلاغى ص 15 - 18.
17- یعنى اگر خلیفه پیامبر هستى، پس انتخاب مردم چه معنى دارد، و اگر مردم تو را انتخاب کرده‏اند، پس خلیفه مردم هستى نه خلیفه پیامبر!
18- احنجاج طبرسى ص 56.
19- الدرجات الرفیعه ص 444.
20- رجال کشى ص 41 - قاموس الرجال ج 1 ص 468 و 471 مسعودى در مروج الذهب (ج 3 ص 15)مى‏نویسد: سعد، اسامه، عبدالله بن عمر، و محمد بن مسلمه از گروهى بودند که از بیعت با على بن ابى طالب(ع) خوددارى کردند و از شرکت در جنگها در رکاب او، امتناع ورزیدند.
21- بحار الانوار ج 8 ص 439 چاپ قدیم.
22- اى کسانى که ایمان آورده‏اید، هنگامى که د رراه خدا به جهاد مى‏روید، تحقیق کنید و به طمع لوازم زندگى دنیا، به کسى که به شما سلام مى‏کند، نگوئید تو مسلمان نیستى زیرا نزد خدا غنیمت‏هاى بسیار هست...(سوره نسأ آیه 94) - مجمع البیان ج 3 ص 95.
23- الدرجات الرفیعه ص 444 - این قضیه با اندکى تفاوت در کتاب حیاه الصحابه ج 2 ص 675 و طبقات این سعد ج 4 ص 69 نقل شده است ولى ابن سعد مى‏گوید: در این جنگ، اسامه فرمانده سپاه بود.
24- رجال کشى ص 41.
25- الدرجات الرفعه ص 445 بنقل از ربیع الابرار زمخشرى.
26- مروج الذهب ج 3 ص 5 چاپ بیروت.
27- الدرجات الرفیعه ص 446 - بحار الانوار ج 44 ص 189.
28- استعاب ج 1 ص 36 - اصابه ج 1 ص 46 - اسد الغابه ج 1 ص 66
29- الدجات الرفیعه ص 444/
30- طبقات ابن سعد ج 4 ص 72.
31- رجال کشى ص 40.

شخصیت‏هاى اسلامى شیعه، سبحانى - پیشوایى، ص 9 - 37

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:26 ب.ظ
+ ح.ق
سلام وب شما هم مثل مولا علی غریبه خیلی خیلی خیلی جالب بود به ما هم سر بزنید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
غریبی حال و هوایی داره!